خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
مرغ عشق
آرشیو وبلاگ
آبان ۸۸
تیر ۸٧
اسفند ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
لینک دوستان
خانم بهناز بهستاني
حسن سربخشیان ـ عکاس
کاخ تنهایی من
کتابچه کارتون آیناز
سرچشمه
همراه نور
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
ثانیه ای سوار بر هیچ
فروختیم ستاره را به شمعی خاموش،
بر سر مزار غریبه ای تنها.
ماه را به صورتکی زیبا بخشیدیم،
هاله ای بیش نماند.
خندیدیم،
به عشق ، در پس انگشتری از جنس دروغ.
خورشید ،
بی فروغ ،
از پس جنگل های بی درخت ،
نیزارهای آهنی ،
و برکه های اسیدی ،
خیانت به چشم پرنده می ریزد!
آنسوی چشم تیله ای پرنده ،
آدمکهای چوبی می گردند ،
خیابان را می جوند .
خیابانها پر از پیاده رو ،
پیاده روها پر از آدمک ،
آدمک های پر از صورتک ،
پر از هوس!
با نگاه چوبی مترسکی ،
خاطره در صفرهای اسکناس گم شد،
و دختری هم آغوش شهوت سرد.
وجدان خراشی خورد؟!
غیرت در جوی آب افتاد؟!
همه در حال گذرند ،
با لباس آویزان ،
چوب رختی اند انگار .
آه ! در این زمان یخ زده ،
گریخته عقربه از ساعت ،
و ثانیه ،
بر هیچ سوار می شود.
ای نگاهت تپش مستی خورشید،
بانوی شهر دلتنگی،
طلوع کن،
از شیار چینه ی پیشانی شرق.
آمدی و شب خراشی مهلک خورد،
وشکافی لبالب صبح،
خون فلق را درنوردید،
و توبر آستانه ی حضور،
که مرا می خواند ایستادی.
آفتاب از میان بازوانت،
و لب هایی که بر پوست هوس،
شرمگین تر از شبنم،
کشیده می شوند ،
طلوع می کند.
بانوی شهر دلتنگی،
من در آغازیدن ،
از دهلیزهای تنگم،
به سویت می آیم،
در گذر از بی کسی،
و خرابه های بی سرانجام انتظار.
می آیم و گلهای خشکیده اتاقت،
با وجودم سبز می شوند ؟
بانوی شهر دلتنگی؟
ای بی نشانترین غنچه ی گلهای وحشی.
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده هایت
زیر آفتاب داغ بوسه هایت
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم در کام خود
تا که شود تمام جان من از جان تو
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧ - مرغ عشق
تمام شب باران می بارید
و من تنهایی را روی دوش شب
تشییع می کردم 
دشتها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئیددر هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کردو هوایی که در آن نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب استگل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه ی دلها راعلف هرزه ی کین پوشاندست
هیچ کس فکر نکردکه در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
وهمه مردم شهربانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکردکه چرا ایمان نیست
و زمانی شده استکه به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیستپيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٦ - مرغ عشق
امشبم بارانیم در كویر زندگی
غرق در تنهائیم خسته از این خستگی
باز ماندم بی قرار در حضور انتظار
التهاب دست من دوری دستان یار
باز ماندم بی صدا در هجومی از سكوت
سوختم با عشق او در تب بود و نبود
واژه هایم مضطرب در تپش هایم حضور
حرفهایم ماندنی بغض هایم سوت و كور
چشمه های اشك من هاله ای از یك نگاه
منتظر چون آسمان در نم چشمان ماه
گشته ام چون آیینه تا ببینم روی او
همنشین غم شدم در خم ابروی او
مانده ام در انتظار در پس دیدار یار
تا بگریم چون خزان عشق را دیوانه وار
در مدار سرنوشت مانده ام بی سر پناه
چون مسافر خسته ام خسته در دستان راه
می روم پروانه وار در مسیر روزگار
تا بجویم شمع خود در شبی تاریك و تار
با امید بودنش آسمانم آبی است
تا بیاید صحن دل شبنمی مهتابی است
وادی احساس و عشق غربتی دارد به جان
چون بیاید می رود این غریب بی نشان
امشبم بارانیم تا نیاید فانیم
چون بیاید می شود همدم تنهائیم
رويا
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٦ - مرغ عشق
http://cartoon3000.persiangig.com/ainaz/ainaz-33X88.swf
نمایشگاه خانم مهناز یزدانی از کاریکاتوریست های بنام اصفهان
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٦ - مرغ عشق
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهش شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
اصلا
این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشتهای دور
آنقدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین.....
زمین......
نه!
به عقب برگرد
بگذار خدا
دوباره دستهایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ - مرغ عشق لحظهای در بهار
میبینم
کوچهها سرخ میشوند
زمان
نیلگونست
باد
مثل اندوهی
از تماشای رود میآید.
لحظهای با تو
ای پرندهی سبز
ای تماشای ساحرانهی آب
لحظهای با تو
از تو میگویم
به تماشای این غروب
که دشت
مثل دنیای خفتگان زیباست
که زمان نیلگونه میبارد
به تماشای این پرندهی سبز
به تماشای این بهار بیا.
با تو ای لحظهوار
ای همهی تاریکی و فراموشی
با تو
در باران
به تماشای رود میگذریم
لحظهای در بهار
میدانم
لحظهای در بهار میمیریم...
م.آزاد
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٥ تیر ،۱۳۸٦ - مرغ عشق
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
چه كسي او؟
زني است در دوردست هاي دور
زني شبيه مادرم
زني با لباس سياه
كه بر رويشان
شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته است
رفتم و وارت ديدم چل ورات
چل وار كهنت وبردس بهارت
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار زني بهياد سالهاي دور
سالهي گمم
سالهايي كه در كدورت گذشت
پير و فراموش گشته اند
مي نالد كودكي اش را
ديروز را
ديروز در غبار را
او كوچك بود و شاد
با پيراهني به رنگ گلهاي وحشي
سبز و سرخ
و همراه او مادرش
زني با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد كوچك نشسته
بود
زير همين بلوط پير
باد زورش به پر عقاب نمي رسيد
ياد مي آورد افسانه هاي مادرش را
مادر
اين همه درخت از كجا آمده اند ؟
هر درخت اين كوهسار
حكايتي است دخترم
پس راست مي گفت مادرم
زنان تاوه در جنگل مي ميرند
در لحظه هاي كوه
و سالهاي بعد
دختران تاوه با لباس هاي سياه كه بر رويشان شكوفه هاي سفيد نشسته
است آنها را در آوازهاشان مي خوانند
هر دختري مادرش را
رفتم و وارت ديدم چل وارت
چل وار كهنت وبردس نهارت
خرابي اجاق ها را ديدم در خرابي خانه ها
و ديدم سنگ هاي دست چين تو را
در خرابي كهنه تري
پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد
و اين بار دختري به ياد مادرش
حسین پناهی
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦ - مرغ عشق